تبليغاتX
و آمديم كه عاشق شويم و در گذريم...
در شبستان ازل شمع یکی بیش نبود بزم را از پر پروانه چراغان کردند

سلام بهار...

 

سلام بهار را آن انسان ناشناسی می فهمد که با اعتماد به نفسی توام با تواضع در امتداد کویر مرده ایستاده

 

و عیسی وار به تلالو دروغین تمام سرابها وعده ی جوشش دریا داد و آنقدر سینه تفته خاک را کنار زد تا به

 

 قلبی بی تپش رسید و با چکاندن قطره ای آب مردگان کویر را نوید زندگانی داد! او بهار را با یک قطره شبنم

 

که خون دل اوست به تو تبریک خواهد گفت .

 

سلام بهار را دستان پینه بسته ی دهقانی می فهمد که نیایش را به گیاه آموخت قنوت سپیدار را تقسیر کرد و

 

سرانجام دریافت آن گیاهی که سبز می شود آیه ای از معاد می خواند پس به رکوع سروها اقتدا کرد .

 

سلام بهار را زخم پای برهنه ی آن دخترک معصوم می فهمد که طلایه دار خوشه های طلایی گندم بود .

 

سلام بهار را لبخند صادق طفلی می فهمد که با نگاه خجل لادن های سر به زیر وصله ای نو به پیراهن سبز

 

 خویش می دوزد .

 

سلام بهار را طنین نی لبک چوپانی می فهمد که موسی وار سر بر ردای کوه نهاد و با تلاوت آیه های نور

 

عاجزانه گریست ...

 

سلام بهار را همان پیران مزرعه می فهمند که وقتی آسمان گریست پنجره  ها را نبستند وقتی تندرهای

 

 وحشی سینه ی آسمان را پاره کرد  پرده ها را نکشیدند وقتی چشمان آسمان از شوق دویدن باد برق زد بر

 

خود نلرزیدند . آنان به پاس گریه ی آسمان هزار مرتبه نماز شکر گزاردند ....

 

فروتنی دریاچه غرور زیبایی دارد بیا از تردید امواج چیزی بفهمیم .نسترن ها آب را می فهمند بیا یک بار هم

 

 بیگانگی آب را برای خارها تفسیر کنیم . جوشش چشمه را دیدیم بیا مرداب را به تپش در آوریم ! ستودن

 

 جنگل کافی ست بیا قناعت کویر را هم به رودها بگوییم . بیا به درون رویم و خوشه های راز را درو کنیم .

 

پروای چه داری؟؟؟

      

 

                     ای دوست مارا فرصتی برای نشستن نیست!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:26  توسط سه قلوها | 

دلت را بتکان .غصه هایت که ریخت تو هم همه را فراموش کن...

 

دلت را بتکان. اشتباهایت تالاپی می افتد زمین . بذار همان جا بیفتد.

 

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش.قاب کن و بزن به دیوار دلت...

 

دلت را محکمتر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد...

 

                                             و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت...

 

 محکمتر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای !! هم بیافتد...

 

حالا آرام آرام بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین چه فرقی می کند؟!

 

                                             خاطره خاطره است باید باشد باید بماند...

 

کافی ست؟؟؟!

 

نه هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است...

 

تکاندی ؟؟؟!!!

 

دلت را ببین !چه قدرتمیز شد .دلت سبک شد.!

 

حالا این دل جای  او ست  ... دعوتش کن.این دل مال او ست...

 

همه چیز ریخت از دلت. همه چیز افتاد ... و حالا ...

 

و حالا تو ماندی و یک دل وقاب تجربه . مشتی خاطره و یک او ...

 

                                                             خانه تکانی دلت مبارک...!!!

 

 

          

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:22  توسط سه قلوها | 

 

بهار بهترين بهانه براي آغاز وآغاز بهترين بهانه براي زيستن


پس با بهار دوباره آغاز می کنیم تا زیبا  آغاز کنیم.

 

سلام به همه ی دوستای خوبمون...

 

بعد از یه تاخیر طولانی وبلاگ سه قلوها  دوباره می خواد کارشو شروع کنه.امیدواریم از

 

مطالبمون خوشتون بیاد و بازهم با نظرای قشنگتون ما رو دلگرم کنید...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:14  توسط سه قلوها | 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي . 

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

 

خانم عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:39  توسط سه قلوها | 
 

                                                      غزلک ، شکستنت کار کيه؟

به عزا نشستنت کار کيه ؟

عسلک ، نبينم افتادن تو

بگو پرپر شدنت کار کيه؟

نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد

غزلک گريه نکن ،

گريه به چشمات نمی آد!

 

                                     سنگ فيروزه ی اين رنگی به قاب کی شکست؟

زورق رهايی تو چه جوری به گل نشست؟

ای نگين از همه ستاره ها ، ستاره تر

راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟

نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد

غزلک گريه نکن ،

گريه به چشمات نمی آد!

 

غزلک ، قشون قشون ستاره دنباله ی تو

همه شون عاشق بدبخت هزار ساله ی تو

پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست

که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو

 

گلکم ، بهار بی تو ، مرگ پاييزی مونه

تن تنهايی مو ، گل زخم های تو می پوشونه

کاری از دست غزل بر نمی آد ، "آينه دار"

که حضورت غزل ها مو خط به خط می سوزونه!

 

شبدر پرپر از اقاقيا سر ، غزلک!

از غزل گريه ، به بغض من خودی تر ، غزلک !

دلکم ، حريق ابريشم اين رفاقت و

زير بارون غزل نداره باور ، غزلک!

 

جشن گل سوزان نذار عادت بشه ، عادت بشه

ريشه ی بيشه ، به دست تيشه بی حرمت بشه

وقتی هم صدايی ، اينجا يعنی "برپايی ی دار"

پس بذار تنهايی ما ، بين ما قسمت بشه !

 

ناخوشم ، ناخوش ناخوش ، بی خود اما خود تو!

داره من کم می شه از من ، می رسه تا خود تو!

کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال ؟

جز من من ، کيه نزديک مث تن با خود تو؟

 

غزلک شکستنت کار من و ما که نبود

بغض تو ، گريه تو ، کار غزل ها که نبود

غزلک هر چی که هس ، بدجوری خوبی واسه من

هر چی بود شعرای من ، محض تماشا که نبود!

 

اگه تن پس می زنيم ، حرمت عشق و نشکنيم

اگه چاوش نشديم ، به شب شبيخون نزنيم

اگه من جفت تو نيس ، ترانه اندازه ی توست

تو شبای  " بی کسی " ما همه دنبال " منيم "

 

غزلک ، يار اگه آوار تو شد ، گريه نکن!

اگه بر حق شدنت دار تو شد ، گريه نکن

اگه هر پنجره ديوار تو شد ، گريه نکن

يا پرستار اگه بيمار تو شد گريه نکن !

 

غزلک ، هر جا برم ترانه يعنی اسم تو !

خط هر منظره از جنس خطوط جسم تو

ته هر کوچه ی بن بست غزل ، خونه ی تو

                                      همه کس به اسم تو ،  قصه ی ما  طلسم تو !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:6  توسط سه قلوها | 
 

در همزيستي من و باران رازي است كه مترسك هاي مزرعه هيچ گاه آن را كشف نمي كنند ...

 من اين راز را مي دانم . . .

 بعد از تو آن را به كه خواهم گفت ؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 1:31  توسط سه قلوها | 
 

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره ي دكتراي نروژي سوالي مطرح كرد . استاد شما كه از جهان سوم مي آييد جهان سوم كجاست ؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود . من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم . به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند خانه اش خراب مي شود و هر كس بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 

 

( پروفسور دكتر محمود حسابي )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 1:2  توسط سه قلوها | 
 

روزي كه گذشت و ما يكسال بزرگتر شديم ...

 سالي ديگر گذشت و مادورتر از تو اي كودكي هاي معصوم ..

دورتر از بوي آبنبات چوبي قرمز رنگ و دمپايي هاي گلدار ناخرسند ...

دور تر از خنده هاي مملو از حجم شادابي ...

دورتر از قهر هاي كودكانه و بي پردگي آن آشتي هاي ناياب ...

دور تر از فرار هاي پي در پي و گرگي هاي بي غل و غش ...

دور تر از زمين خوردن ها و زخمهاي محزون سرزانوان و اشك هاي چون مرواريد ...

يادم ميآيد ميگفتند : (( بزرگ كه شدي يادت ميره )) و حال ما بزرگ شده ايم !

 آنقدر بزرگ كه ديگر زخم هاي سر زانوانمان و جاي گاز همبازي كوچك از روي بازويمان را

از ياد برده باشيم .

 و چه زيبا از يادمان رفت تمام غمها ي آن روزگار زيبا و چه شيرين ياد ميكنم از آن دوران

 و در آرزوي همان روزهاي خالي از غم ...

 روز هايي كه درد معنايش براورده نشدن خواسته ي كوچكمان بود !!!

و حال چه قدر آرزو ميكنيم آن لكه ي سياه روي بازويمان را كه حاكي از دعوايي كودكانه بود

اين روزها چقدر دلمان براي كودكيمان تنگ مي شود ...

                                                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:3  توسط سه قلوها | 
 

                                                         

بچه ها امروز  تولد  دوقلوهاست .

 

ببينم هيچ كس نمي خواد  تولدشونو  بهشون

 

 تبريك بگه ... !!!

 

 

باشه حالا كه اين طور شد :

 

                            

                             

                                  

                    تولد تولد تولدمون مبارك !!!

 

                                                                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:37  توسط سه قلوها | 
 

سلام به همه ي شما خوبان

كه دو ماه با وبلاگمون همراه شدين . با خنده هايمان خنديديد و با نوشته هاي بارانيمان گريستيد . از اينكه در تمام اين مدت مارو تنها نذاشتيد و با نظر هاتون خوشحالمون كرديد ممنونيم .

تمام مهربوني هاتون رو به ياد داريم .

اگرچه اين وبلاگ از اين به بعد ديرتر از قبل آپ مي شه اما ما بازهم منتظر حضور پر مهر و نظر هاي گرمتون هستيم و سعي مي كنيم لطفتون رو بي جواب نذاريم .

شما هم برامون دعا كنين تا در رسيدن به هدفي كه پيش رو داريم موفق بشيم .   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 18:13  توسط سه قلوها | 
 

خدايا !

در آستانه ي كار خطيري قرار دارم

با اين كه تلاش كرده ام

اما قلبم آكنده از بيم است .

نگراني باختن نيمي از نبرد است

تشويش نيروي ذهن را مي سوزاند

و اين گونه نمي توان مفيد بود

خدايا

ياري ام ده تا مشوش نباشم

و نجوا كنم :

" زورق من كوچك است

خدايا به تو توكل مي كنم

و همه چيز خوب پيش مي رود .

خدايا به تو اعتماد مي كنم

و همه چيز خوب پيش خواهد رفت ."

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 13:36  توسط سه قلوها | 
 

 

از طرف الهام عزيز كه هميشه برايمان همچون خواهري مهربان و صبور بوده و هست و هميشه با چشمان زيبايش برايمان حرف هاي آشنا مي زند .

 

 

 

بهره ي زندگي

بهره ي ما از زندگي به اندازه ي عشقي است كه تثار مي كنيم نه به اندازه ي معشوقي كه به دست مي آوريم

گفتند : ستاره ها را نمي توان چيد .

و آنان كه باور كردند حتي براي چيدن ستاره دستي دراز نكردند .

اما باور كن كه من به سوي زيباترين و دور دست ترين ستاره دست يازيدم و هر چند دستانم تهي ماند اما چشمانم لبريز ستاره شد .

ستاره هاي درونت را در شب چشمانت رها ساز و باور كن كه عشق را هدفي نيست . آنچنان كه به دست آيد در آغوش جاي گيرد و يا در آينه ي چشمانت به تصويرنشيند . باور كن كه عشق خود همه چيز است ....

 

 

الهام جان دعايمان كن تا ما نيز بتوانيم  با دلي سرشار از عشق و مهر به زندگي نگاه كنيم .

آسمان چشمانت ستاره باران باد .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:59  توسط سه قلوها | 
 

 

خدايا كمكم كن ... 

كه من از همهمه ي هرزگي اين همه تبسم پوچ ،

 به فقدان باور كهنسال زيستن رسيده ام؛

 

كه من از پشت پرده هاي هميشه گريستن ،

 آسمان آفتابي دوست داشتن را ، چهار فصل ، باراني ديده ام ؛

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:28  توسط سه قلوها | 
 

ميخواهم يک ميليارد بار بميرم
و در جهاني برخيزم،
که همسايگان يکديگر را بشناسند.
و مردم،
همه رنگها را دوست بدارند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم

 که عشق به قيمت لبخند باشد.
مردان نميرند،
زنان نگريند،
و همه کودکان،پدران خود را بشناسند.
عدالت باغي باشد،
که مردم در آن سيبهاي يکسان بخورند،
و يکسان بميرند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم،
که هيچ انساني، بيش از يک بار نميرد!  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:47  توسط سه قلوها | 
 

تقديم به ساناز عزيز كه يه صبح زود خواب عميق شب زندگي رو شكست داد و رفت تا دورها و به شهر آن سوي درياها سفر كرد . شهري كه مردمش هيچ وقت منتظر نمي مونن . شهري كه هيچ وقت منتظر بارون نميشه . شهري كه هيچ وقت رنگ پاييز رو نمي بينه . شهري كه درياش دم غروب هيچ وقت بغض نداره . شهري كه پروانه هاش توي پيله نمي مونن همشون لياقت پرواز دارن .

سانازم ،
تو خاطره ي اومدنت رو برامون دوباره زنده كردي . يادمون دادي كه مال خدا بودي و هميشه هم مال خودش خواهي موند . ( انا لله و انا اليه راجعون )

سانازم ،
دنياي ما اينجا خيلي كوچيكه . اينجا همه ي آدم ها لياقت پرواز ندارن .اينجا بعضي آدم ها تا آخر عمر توي پيله هاشون مي مونن بي اونكه حتي يك لحظه روياي پرواز از ذهنشون بگذره . اينجا آدما كمند . اينجا دنيا خيلي كوچيكه . اينجا دل پروانه ها هر روز تنگ تر ميشه . ميدوني ؟!  مي خوان نذارن پر بكشن . اينجا بغض هاي نتركيده زياده . اشك هاي نريخته شده و فريادهايي كه خيلي وقته جاشون رو به سكوت دادن .  سكوتي سنگين تر از فرياد.

دلمون برات خيلي تنگ شده به فرشته ها بوسه امانت داديم تا برات بيارن ... دعا كن سالم برسه .

تو كه پيش خدا هستي به خدا سلام ما رو برسون و بگو بال پروانه ها زخمي شده. پر پرواز ندارن . دلشون تنگ شده غريب شدن . شب هاشون مهتاب نداره . تو از خدا بخواه مواظب بالهاشون باشه نذاره زميني شن نذاره پرواز براشون رويا بشه

سانازم،
 اينجا پروانه هاي زميني زيادن . پروانه هايي كه يه روز فكر پرواز به سرشون زد اما اونقدر به پروانه هاي اسير پيله نيشخند زدند كه غرور پرواز ويرنشون كرد و حالا شدند زميني . پرواز براشون شده يه خاطره ي دور و دراز . ديگه حتي آرزوي پرواز هم از سرشون پريده . مي دوني ؟! اون آدم ها هنوز هم تو غرور پرواز سرمستند . بي خبر از اينكه ديگه بالهاشون شيكسته . شدن اسير خاك و آدماي زمينيش .

خداي مهربون،
 مارو از اين آدم ها دور كن . نمي خوايم يه روز وقتي اومديم پيش ساناز مهربونمون مهر پروانه هاي بال شكسته زميني رو پيشونيمون باشه . پروانه هاي بي خبري كه يه روز سرمست زمين شدند و آسمون يادشون رفت.

و با دست هاي خودشون بال هاشون رو شكستند .

سانازم،
 اين جا آدماي آسموني كمند . براي زميني ها هم نميشه از آسمون گفت . ببخش از اينكه پر حرفي كرديم  . هميشه به يادت هستيم ....... هميشه به يادمون باش ......  

( آسمانيان در پناه اويند )   

             

 

 

 

.. و ... خاطره ای که تکرار شد ...   

در يک صبح زود،                                                  
در گرگ و ميش يك وداع،
و در هنگامه اي كه خواب عميق شب را فاجعه يك شكست بر هم مي زند،
به سوي جنوني مقدس هجرت خواهم كرد،
و در مرز ازدحام سكوت ، دلواپسي بركه را به جا خواهم گذاشت.
در يك صبح زود،
دور از قلمرو پريشان ديدار
احساسم را در زخمي ترين انزواي بي تفاوتي گم خواهم كرد،
بي آنكه فرصتي براي جستجو
به دل بدهم.
در يك صبح زود،
فصل كهنه تقويم را ، كه تنها به ردي از مرگ يك برگ مي انديشد
ورق خواهم زد،
و دردواره اي خواهم سرود
براي خواب آشفته شاخه اي كه تنها سهم بارانيش قطره است.
در يك صبح زود،
كه چشمهاي نجيب باران ، بغضهاي پنهان دريارا گريه مي كند،
وسعت خاموش مردابهاي بي مهتاب را ، به ميهماني خدا خواهم برد،
در يك صبح زود،
به سوي جنوني مقدس هجرت خواهم كرد،
سري به غربت عارفانه ياس خواهم زد،
و در انكار گل سرخ،
طرح زخم يك پرواز را به شهادت خواهم گرفت.
در يك صبح زود،
در گرگ و ميش يك وداع ،
به سوي جنوني مقدس،

به سوي تو،
هجرت خواهم كرد!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:52  توسط سه قلوها | 
 

 

نه من هرگز نمي نالم

قرن ها ناليدن بس است

مي خواهم فرياد بكشم

اگر نتوانستم سكوت مي كنم

خاموش مردن بهتراز ناليدن است

 

در برابر وحشي ترين تازيانه ها

سكوت مردانه و غرورآميز مرد نبايد بشكند

دربرابر هيچ دردي

لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد

من از ناليدن بيزارم

سنگين ترين دردها وخشن ترين ضربه هاي آفرينش

تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند

ناليدن- زاريدن- گله كردن- شكايت  بد است