تبليغاتX
و آمديم كه عاشق شويم و در گذريم...
در شبستان ازل شمع یکی بیش نبود بزم را از پر پروانه چراغان کردند

 

یاد، عین واقعه نیست. تخیل آن است، یا وهم آن.
یاد ، فریبمان می دهد. حتی عکس ها راست نمی گویند. حتی عکس ها.
چیزی بیش از یاد، بیش از عک...س ، بیش از تمام نخستین ها عشق را زنده نگه می دارد:
جاری کردن عشق ، سیلان دائمی آن.
در گذشته ها به دنبال آن لحظه های ناب گشتن، آشکارا به معنای آن است که آن لحظه ها، اینک وجود ندارند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 6:58  توسط سه قلوها | 

 

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه مي خواند

روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد

وهر دانه برفي

به اشكي نريخته مي ماند .

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است .

از حركات ناكرده، اعتراف به عشق هاي نهان

وشگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو و من .

 

براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم،

كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند.

گوشي كه،

صداها و نشانه ها را در بي هوشي مان بشنود.

براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود بگيرد و بپذيرد .

 

و زباني كه در صداقت خود ما را از فراموشي خود بيرون كشد .

و بگذارد از آن چيز ها كه در بندمان كشيده سخن بگوييم .

گاه آنكه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاري است .

زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي بخشد .

 

از بخت ياري ماست شايد ،

كه آنچه مي خواهيم ، يا به دست نمي آيد

يا از دست مي گريزد .

 

مي خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا كه دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود.........

مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم .

حس مي كنم و مي دانم دست مي سايم و مي ترسم باور مي كنم و اميدوارم

كه هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد.

مي خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز مي شود .

 

چند بار اميد بستي و دام بر نهادي تا دستي ياري دهنده كلامي مهر آميز

نوازشي يا گوشي شنوا به چنگ آري ؟

چند بار دامت را تهي يافتي؟

از پاي منشين آماده شو كه ديگر بار و ديگر بار دام باز گستريم .

 

پس از سفر هاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز،

بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچينم پارو وا نهم سكان رها كنم

به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو بگيرم

و آغوشت را باز يابم،

استواري امن زمين را زير پاي خويش .

 

پنجه در افكنده ايم با دست هايمان به جاي رها شدن

سنگين سنگين بر دوش مي كشيم بار ديگران را به جاي همراهي كردنشان

عشق ما نياز مند رهايي است نه تصاحب

در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه

 

سپيده دمان از پس شبي دراز

آواز خروسي مي شنوم از دور دست

و با سومين بانگش در مي يابم كه رسوا شده ام !

 

زخم زننده، مقاومت ناپذير ،شگفت انگيز و پر راز و رمز است

آفرينش ،و همه آن چيز ها كه شدن را امكان مي دهد .

هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر .............

 

اين همه پيچ اين همه گذر اين همه چراغ اين همه علامت،

و همچنان استواري به و فادار ماندن به راهم ، خودم ،هدف و به تو

وفايي كه تو و مرا به سوي هدف راهنمايي مي كند .

جوياي راه خويش باش از اينسان كه منم در تكاپوي انسان شدن

در ميان راه ديدار مي كنم حقيقت را، آزادي را ،خود را،

در ميان راه مي بارد و به بار مي نشيند دوستي كه توانمان دهد

تا براي ديگران مامني باشيم و ياوري

اين است راه ما

تو و من

در وجودهر كس رازي بزرگ نهان است

داستاني راهي بيراهه اي

طرح افكندن اين راز راز من و راز تو

پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است .

 

بسيار وقت ها با هم از غم و شادي هم سخن ساز مي كنيم .

اما در همه چيز رازي نيست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست

سكوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت .

 

به تو نگاه مي كنم و مي دانم كه تو تنها نيازمند يك نگاهي

تا به تو دل دهد آسوده خاطرت كند بگشايدت تا به در آيي

من پا پس مي كشم و در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود.

 

پيش از اينكه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شكوه آغاز مي كنم

فرياد مي كشم كه تركم گفته اند

چرا از خود نمي پرسم كه كسي را دارم كه

احساسم را انديشه و رويايم را زندگي ام را با او قسمت كنم

آغاز جداسري شايد از ديگران نبود .

 

حلقه هاي مداوم پياپي تا دور دست

تصويردرست صادقانه

باخود وفادار مي مانم آيا؟

يا راهي سهل تر اختيار مي كنم .

 

بي اعتمادي دري است خود ستايي و بيم چفت و بست غرور است .

وتهي دستي ديوار است و لولا است

 زنداني را كه در آن محبوس راه خويشيم

دلتنگيمان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن

از رخنه هايش تنفس مي كنيم

تو و من توان آن را يافتيم كه بر گشاييم كه خود را بگشاييم .

 

بر آنچه دلخواه من است حمله نمي برم

خود را به تمامي بر آن مي افكنم.

اگر بر آنم تا ديگر بار و ديگر بار بر پاي بتوانم خواست راهي به جز اينم نيست .

 

اگر مي خواهي نگهم داري دوست من از دستم مي دهي

اگر مي خواهي همراهيم كني دوست من تا انسان آزادي باشم

ميان ما همبستگي آنگونه ميبارد كه زندگي ما

هر دو تن را غرق در شكوفه مي كند

 

پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم

وگر نه ميشكنيم بال هاي دوستي مان را

با در افكندن خود به دره شايد سر انجام به شناسايي خود توفيق يابم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:13  توسط سه قلوها | 

در آغاز هيچ نبود،کلمه بود؛و آن کلمه خدا بود. و کلمه،بي زباني که بخواندش،و بي انديشه اي که بداندش،چگونه مي تواند بود؟ ...حرفهايي هست براي گفتن، که اگر گوشي نبود،نمي گوييم. و حرفهايي هست براي نگفتن؛ حرفهايي که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمي آرند. حرفهايي شگفت،زيبا و اهورايي همين هايند، و سرمايه ي ماورايي هر کسي به اندازه ي حرف هايي که براي نگفتن دارد، حرفهايي بي تاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه هاي بي قرار آتشند، و کلماتش،هر يک،انفجاري را به بند کشيده اند؛ کلماتي که پاره هاي«بودن»آدمي اند... اينان هماره در جستجوي«مخاطب»خويشند، اگر يافتند،يافته مي شوند... ...و در صميم«وجدان»او،آرام مي گيرند. و اگر مخاطب خويش را نيافتند،نيستند. و اگر او را گم کردند،روح را از درون به اتش مي کشند و،دمادم،حريق هاي دهشتناک عذاب بر مي افروزند.

قسمتي از سرود آفرينش_از کتاب هبوط در کوير_نوشته ي دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 0:46  توسط سه قلوها | 
ما را به دعا کاش فراموش نسازند

رندان سحرخیزکه صاحب نظرانند...(التماس دعا)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:29  توسط سه قلوها | 
کار فراموشی بخش خوبیست

تمامی شوق ها و رنج ها و حساسیت های زندگی

تخدیرهایی ست که "رنج بودن" را از یاد میبرد... آرام می کند...(دکترعلی شریعتی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:53  توسط سه قلوها | 
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 3:31  توسط سه قلوها | 
دلتنگی هایم را برای آینه ها آه کشیدم

آینه ها با صدای شکسته گفتند : صبور باش ...

...

اکنون ...

آینه ها صبوریم را میخندند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:19  توسط سه قلوها | 
فرقی نمی کند برکه ای کوچک باشی یا دریایی بیکران ...

زلال که باشی آسمان در توست ...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:5  توسط سه قلوها | 
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:24  توسط سه قلوها | 
 

اگر پیاده هم شده است

سفر کن ،

در ماندن می پوسی ... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:16  توسط سه قلوها | 
ای خدای بزرگ !

به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم،

کمی با کفش های او راه بروم...

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:38  توسط سه قلوها | 
تا وقتی آسمان را به چشمانت راه نداده ای منتظر باران نباش!...
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 3:0  توسط سه قلوها | 
آنجا که میدانی چشمانی مشتاق برایت اشک میریزد

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 18:41  توسط سه قلوها | 

دلت را بتکان .غصه هایت که ریخت تو هم همه را فراموش کن...

 

دلت را بتکان. اشتباهایت تالاپی می افتد زمین . بذار همان جا بیفتد.

 

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش.قاب کن و بزن به دیوار دلت...

 

دلت را محکمتر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد...

 

                                             و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت...

 

 محکمتر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای !! هم بیافتد...

 

حالا آرام آرام بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین چه فرقی می کند؟!

 

                                             خاطره خاطره است باید باشد باید بماند...

 

کافی ست؟؟؟!

 

نه هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است...

 

تکاندی ؟؟؟!!!

 

دلت را ببین !چه قدرتمیز شد .دلت سبک شد.!

 

حالا این دل جای  او ست  ... دعوتش کن.این دل مال او ست...

 

همه چیز ریخت از دلت. همه چیز افتاد ... و حالا ...

 

و حالا تو ماندی و یک دل وقاب تجربه . مشتی خاطره و یک او ...

 

                                                             خانه تکانی دلت مبارک...!!!

 

 

          

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:22  توسط سه قلوها | 

 

بهار بهترين بهانه براي آغاز وآغاز بهترين بهانه براي زيستن


پس با بهار دوباره آغاز می کنیم تا زیبا  آغاز کنیم.

 

سلام به همه ی دوستای خوبمون...

 

بعد از یه تاخیر طولانی وبلاگ سه قلوها  دوباره می خواد کارشو شروع کنه.امیدواریم از

 

مطالبمون خوشتون بیاد و بازهم با نظرای قشنگتون ما رو دلگرم کنید...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:14  توسط سه قلوها | 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي . 

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

 

خانم عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:39  توسط سه قلوها | 
 

                                                      غزلک ، شکستنت کار کيه؟

به عزا نشستنت کار کيه ؟

عسلک ، نبينم افتادن تو

بگو پرپر شدنت کار کيه؟

نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد

غزلک گريه نکن ،

گريه به چشمات نمی آد!

 

                                     سنگ فيروزه ی اين رنگی به قاب کی شکست؟

زورق رهايی تو چه جوری به گل نشست؟

ای نگين از همه ستاره ها ، ستاره تر

راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟

نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد

غزلک گريه نکن ،

گريه به چشمات نمی آد!

 

غزلک ، قشون قشون ستاره دنباله ی تو

همه شون عاشق بدبخت هزار ساله ی تو

پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست

که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو

 

گلکم ، بهار بی تو ، مرگ پاييزی مونه

تن تنهايی مو ، گل زخم های تو می پوشونه

کاری از دست غزل بر نمی آد ، "آينه دار"

که حضورت غزل ها مو خط به خط می سوزونه!

 

شبدر پرپر از اقاقيا سر ، غزلک!

از غزل گريه ، به بغض من خودی تر ، غزلک !

دلکم ، حريق ابريشم اين رفاقت و

زير بارون غزل نداره باور ، غزلک!

 

جشن گل سوزان نذار عادت بشه ، عادت بشه

ريشه ی بيشه ، به دست تيشه بی حرمت بشه

وقتی هم صدايی ، اينجا يعنی "برپايی ی دار"

پس بذار تنهايی ما ، بين ما قسمت بشه !

 

ناخوشم ، ناخوش ناخوش ، بی خود اما خود تو!

داره من کم می شه از من ، می رسه تا خود تو!

کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال ؟

جز من من ، کيه نزديک مث تن با خود تو؟

 

غزلک شکستنت کار من و ما که نبود

بغض تو ، گريه تو ، کار غزل ها که نبود

غزلک هر چی که هس ، بدجوری خوبی واسه من

هر چی بود شعرای من ، محض تماشا که نبود!

 

اگه تن پس می زنيم ، حرمت عشق و نشکنيم

اگه چاوش نشديم ، به شب شبيخون نزنيم

اگه من جفت تو نيس ، ترانه اندازه ی توست

تو شبای  " بی کسی " ما همه دنبال " منيم "

 

غزلک ، يار اگه آوار تو شد ، گريه نکن!

اگه بر حق شدنت دار تو شد ، گريه نکن

اگه هر پنجره ديوار تو شد ، گريه نکن

يا پرستار اگه بيمار تو شد گريه نکن !

 

غزلک ، هر جا برم ترانه يعنی اسم تو !

خط هر منظره از جنس خطوط جسم تو

ته هر کوچه ی بن بست غزل ، خونه ی تو

                                      همه کس به اسم تو ،  قصه ی ما  طلسم تو !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:6  توسط سه قلوها | 
 

در همزيستي من و باران رازي است كه مترسك هاي مزرعه هيچ گاه آن را كشف نمي كنند ...

 من اين راز را مي دانم . . .

 بعد از تو آن را به كه خواهم گفت ؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 1:31  توسط سه قلوها | 
 

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره ي دكتراي نروژي سوالي مطرح كرد . استاد شما كه از جهان سوم مي آييد جهان سوم كجاست ؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود . من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم . به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند خانه اش خراب مي شود و هر كس بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 

 

( پروفسور دكتر محمود حسابي )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 1:2  توسط سه قلوها | 
 

روزي كه گذشت و ما يكسال بزرگتر شديم ...

 سالي ديگر گذشت و مادورتر از تو اي كودكي هاي معصوم ..

دورتر از بوي آبنبات چوبي قرمز رنگ و دمپايي هاي گلدار ناخرسند ...

دور تر از خنده هاي مملو از حجم شادابي ...

دورتر از قهر هاي كودكانه و بي پردگي آن آشتي هاي ناياب ...

دور تر از فرار هاي پي در پي و گرگي هاي بي غل و غش ...

دور تر از زمين خوردن ها و زخمهاي محزون سرزانوان و اشك هاي چون مرواريد ...

يادم ميآيد ميگفتند : (( بزرگ كه شدي يادت ميره )) و حال ما بزرگ شده ايم !

 آنقدر بزرگ كه ديگر زخم هاي سر زانوانمان و جاي گاز همبازي كوچك از روي بازويمان را

از ياد برده باشيم .

 و چه زيبا از يادمان رفت تمام غمها ي آن روزگار زيبا و چه شيرين ياد ميكنم از آن دوران

 و در آرزوي همان روزهاي خالي از غم ...

 روز هايي كه درد معنايش براورده نشدن خواسته ي كوچكمان بود !!!

و حال چه قدر آرزو ميكنيم آن لكه ي سياه روي بازويمان را كه حاكي از دعوايي كودكانه بود

اين روزها چقدر دلمان براي كودكيمان تنگ مي شود ...

                                                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:3  توسط سه قلوها |